Thursday, April 28, 2005

پاد کست دو

دوستان عزیز این شما و این رادیو وولتون
برنامه ی این هفته : No Retina
مد ت برنامه :min 19
حجم فایل: MB 2.7
کیفیت: kb/sec 19

کاری از گروه Dead Heads

توضیحات:
BBgoal.com
اگر شنیدن برنامه براتون به صورت آنلاین مقدور نیست روی لینک رو راست کلیک کنید و فایل رو ذخیره کنید.
این برنامه با کیفیت پایین تری آپلود شده
.

Monday, April 25, 2005

اولین تلاش پادکستی

دوستان عزیز این شما و این رادیو وولتون
برنامه ی این هفته : MY RETINA
حجم فایل: MB 2.1
کیفیت: kb/sec 24

کاری از گروه Dead Heads


اگر شنیدن برنامه براتون به صورت آنلاین مقدور نیست روی لینک رو راست کلیک کنید و فایل رو ذخیره کنید.

Tuesday, September 28, 2004

داغ ترين خبر سال

نهم آبان عقدی در راه است. فضولاش سؤال کنن. شخصی بگم

Thursday, September 23, 2004

لطفاً نپرسيد (دندون اسب پيش کشو نميشمرن)بله

خير این لاجوردی چشمان سياس بالاخره به ما رسيد (نصفه شبی در سطل آشغال يک پرينتر و يک مانيتور 17 اینچ پيدا کردم)ملت نشسته اند به سلامتی يه هر شب مينوشند (سال صفری ها غوغا ميکنند) و به من احمق ميخندند که در آشغال ها چه ميکند(خبر ندارند که ميخواهم دکتری تأتر در آشغال بازی بگيرم تازه تصميم دارم صحنه ای بسازم مملو از کيسه زباله) پيروز باشيد

عجب رسمی خدا دارد

ساعت دوی نيمه شب است .پس از عبور از کنار پشت صحنه يک تأتر که در حال خالی کردن دکور بودند و سرکی کشيدن از رو ی فضولی به سالن رقص سالسابه کتاب خانه آمده ام ارواح شکمم درس بخوانم .از ترس جايی ميشينم که کنارم هيچ کتاب هنری نباشد. هيچ کس اینجانيست . يک دختر چينی واردميشود (به درک) کمی آن طرف تر مينشيند(باز هم به درک) پالتو, کفت و زهره مارش را هم در مياورد( باز باز هم به درک) به سمت من ميايد از ميان کتاب خانه چند کتاب بر ميدارد (تذکر در این منطقه کتاب ها همه مربوط به برنامه نويسی ي کامپيوتر هستند)اما از شانس ما ایشان کتاب هايشان را اینجا گذاشته بودند.(فهميدن تمشاگر) اسم کتاب رويی بودحالا دخترچينی مهم شد. عجب کلاه قشنگی دارد عجب مزخرف متنتن ایست يک بار هم که خواستيم آدم شويم دست از سرمان بر نميدارند این نمايش چی ها.در انديشه ی باز کردن صحبت هستم که کرمم بخوابد و کتبهايش را فقط برای رضای خدا ورق بزنم که 3 پسر چينی واردميشوند (به درک) همان کتاب روی را بر ميدراند به هم نشان ميدهند و ميخندند(عجب پسرای نازی ) دختر محل سگ نميگذارد به رسم فرنگی لبخندی به هر سه ميزنم که دنيا چه زيباست(مردشور قيافه تان را ببرد) بد 3 دختر ديگر چينی وارد ميشوند (پسرها شروع ميکنند به عکس های بد ديدن)دخترها ژست گرفته ميايند بغل من.احساس خوش خوشانمان ميشود که عجب پيرمرد خوبی هستيم (يک ایرانی اصيل و شريف) هنوز دلمان ميخواهد بفهميم آن سه نقطه ترکيب چه کتابی برداشته بود.تا اين که آخرش دختر ها رفتند پهلوی همان پسرها بقيه عکس ها را با هم دوره کردند

بقيه اش بماند

قربانت بروم که رفتنی هستی مخلوق(آی خدا)دم


کل شئ يرجعو علی اصلها

پشت این اتاق ما يه استوديو ی فيلم سازی,دو تا سالن تمرين تأتر , يک سالن اجرا ی تأترو يه سالن مثل تالار وحدت که همه چی توش اجرا ميکنن هست.فرض کنيد وسط چهار راه ولی عصر خانه گرفته باشيد..يکی نيست بگه بابا مريض بودی اینجا خونه گرفتی که هرشب خواب تأتر ببينی .ولی خداييش اولش نميدونسم .از پنجرم که نگاه کردم فهميدم

خوش آمد

القصه اینجا شد خونه ی ما. بعد از کلی الواتی و گشت يه جارو پيدا کرديم که توش حرف بزنيم.حقيقت قضيه اینجوری بود که اولش زاويه واسه همين راه افتاد اما از اونجا که اون اوايل يه کم غم باد داشتم هرچی مينوشتيم مثلاً قلمبه سلمبه بود .این شد که کلاً اونجا اینجوری شد. اینه که برگشتم خونه يه خودم .

Sunday, August 08, 2004

بعد از اینکه کلی سعی کردم مثل آدم حرف بزنم دیدم اینکاره نیسم و نمیتونم مزخرف به هم نبافم.خلاصه.